خنده جانسوز
بنام آنکه افتاب مهرش در آستان دلم هرگز غروب نخواهد کرد.
درباره ...
لینک های روزانه
جستجو گر
آمار وبلاگ
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين :
نفر
طراح قالب
سکوت من و بی وفایی تو ( )
تو عشق ورزیدی و من سکوت کردم
تو آرام آرام "بیگانه" شدی و من سکوت کردم
تو مرا "ندیدی" و من سکوت کردم
تو مرا "نفهمیدی" و من سکوت کردم
تو مرا از یاد بردی و من سکوت کردم
تو عهد شکستی و من سکوت کردم
تو با دیگران نشستی و من باز هم سکوت کردم
تو تیشه بر جانم زدی و
من..........................سکوت کردم
آغاز حکایت من و تو،سرشار از عطر پونه و ترنم عشق بود...ولی پایانش بوی گند مردار می دهد...بوی تعفن......بوی گند خیانت
این است رسم زمانه: سکوت من.....و بی وفایی تو
نوشته شده توسط
سعید در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت
13:6
... ( )
چرا آدم به گناهی که نکرده بسوزه؟ چرا به جرمی که نکرده متهم بشه؟ آیا اینها جزیی از قوانینی هست که خدا برای بندگانش مشخص کرده؟
اگه اینا چیزایی هست که خدا برام مشخص کرده اشکالی نداره . من هیچ حرفی ندارم و با تمام وجودم حاضرم قبولشون کنم. یعنی راهی جز قبول کردن ندارم(مجبورم). ولی بازم اگه مجبور هم نمیبودم قبول میکردم.

نوشته شده توسط
سعید در
جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت
21:48
کنجکاوی دخترها نسبت به درد دلهای پسرها ( )

****************************
چرا دخترها دوست دارند به درد دل پسرا گوش بدن؟ چرا همش از خودشون علاقه نشون میدن که یک پسر رو مجبور کنن درد دلاشو بهشون بگه؟ آیا واقعا" قصد اونا کمک کردن به اون پسره؟
اکثر دخترها تمایلی به کمک کردن به کسی که به درد دلاشون گوش میدن ندارند و فقط از روی کنجکاوی به درد دل پسرا گوش میدن تا ببینن چه خبر بوده و یا هست. خیلیاشون تظاهر میکنن که ما تمام تلاشمون رو میکنیم که بهتون کمک کنیم در حالی که اصلا" اینطوری نیست و هیچ دختری (۱۰۰٪) دخترا حاضر نیستن به پسرا کمک کنند. اونها با اینکه میدونند هیچ کمکی از دستشون بر نیماد ولی با این وجود میخوان از رازهای پسرا سر در بیارن. و بدتر از همه اینکه با هم بشینند و بعد اون پسرای بدبختی که طعمه اونها شدند رو مسخره کنند. چه بدبختند اون دخترایی که این کارها رو میکنند و بدبخت تر از اونها پسرهایی هستند که به این دخترها اعتماد می کنند.
خودم طعمه یکی از این دخترها شدم و خیلی خیلی از خودم نفرت دارم که چرا تونستم به همچین دختری اعتماد کنم. من با جدیت تمام این حرفم را تائید میکنم که ۱۰۰٪ دخترها فقط بخاطر کنجکاوی به درد دلهای پسرها گوش میدن و نه برای کمک. حالا حتما" میپرسید شما که فقط طعمه یکی از آنها شدین پس از کجا با این جدیت میگین که همه دخترها اینجوری هستد. باید بگم که من با خیلیاشون رابطه داشتم و همشون رو امتحان کردم و در همه این خصوصیتو دیدم. و اونی که بهش اعتماد کردم به نظرم بهترین بود و با خودم فکر کردم که هرگز دختری بهتر از اون نمیتونم گیر بیارم که باهاش درد دل کنم اما اون از اعتماد من سو استفاده کرد.
بالاخره یه روزی همین کنجکاوی دخترا کار دستشون میده.
بگذریم. این هم خودش یکی از درسهای زندگی هست.
کاش هیچکس از اعتماد کسی سو استفاده نمیکرد. اما مگه میشه ... ؟
نوشته شده توسط
سعید در
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت
22:45
يك لحظه از خيال من نميروي ( )
باز هم ديشب مثل هميشه خوابت را ديدم،
دستم را گرفتي در اوج سكوت،
هرچه پرسيدم پاسخ ندادي كه ايا از بي خوابي من لذت مي بري يا از اين كه هر شب را با ياد تو سر كنم؟
چرا هر شب به خوابم ميايي؟ تمام روز كافي نيست كه با ياد تو مي گذرد؟ باز هم با سكوتت مرا آرام كردي و آن هنگام كه خواستم بودنت را درك كنم رفتي.
رفتي و باز هم يادم آمد كه تنهايم...
مي روي و من فقط نگاهت مي كنم،تعجب نكن كه چرا گريه نميكنم زيرا بي تو يك عمر فرصت براي گريستن دارم، اما براي تماشاي تو فقط همين يك لحظه باقيست.
***************************************************

نوشته شده توسط
سعید در
دوشنبه ششم فروردین 1386 ساعت
4:15
عذرخواهی ( )
سلام بچه ها !!!! امیدوارم حالتون خوب باشه و از اینکه این همه وقت نتونستم آپ کنم منو ببخشین.
من الان موقع امتحاناتمه و اصلا" نمیتونم به وبلاگم سر بزنم چه برسه بخواهم آپ کنم. شما خودتون به بزرگی خودتون ببخشین. ان شاء الله بعد از امتحانات زود به زود براتون آپ می کنم.
به امید دیدار
نوشته شده توسط
سعید در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 ساعت
14:18
آرام تر بگذر ( )
اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟
نوشته شده توسط
سعید در
پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت
23:45
چرندیات ( )
زندگي غصه اي است كه آغازش با گريه كودكانه شروع مي شود و پايانش براي هر كسي با سكوت و بي خبري به اتمام مي رسد.در موقع ورودمان به اين دنيا همه از آمدنمان خبر دارن و خود را براي استقبالي با شكوه از يك طفل بي گناه آماده مي كنند همه انتظار بدنيا آمدن فرد جديدي را مي كشند و چه زيبا مي دانند اولين گريه طفل را و چه خوشحالند از ورود طفلي بي گناه در جمعشان ولي چه غم انگيز و بي خبر هر كدام از ما با كوله باري از گناه اين دنيا را ترك مي كنيم هيچ كداممان از لحظه مرگ خبر نداريم.
***************
دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!
دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت
می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم
چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست
شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم
عشق ور زيدن ضمانت تنها نشدن نيست
من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم، نگاهت را مگیر از من...که با آن عالمی دارم!
قدر دست هایم را بیشتر دانستم و قدر چشم هایم را و تازه فهمیدم چه شكوهی دارد... ایستادن بر روی دو پا آن لحظه كه...به زمین خوردم!!!
به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد
کسی هست درین شهر هواخواه نگاهت نشسته است نگاهی غریبانه به راهت مبادا که نیایی...
آنقدر رفته ای که تمام درهای باز مانده به یاد تو روی پاشنه های انتظار پوسیده اند...
خندیدم ، خندید ... اشکهام را افتاد ، اونم شرشر گریه کرد !! دلم براش سوخت نازش کردم اما دستم سوخت !؟ آخه دلش گــر گرفته بود
به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که .....
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است
معبودم سکوتم را از صداي تنهاييم بدان .. نميخوانم و نميگويم چون درونم هيچ بوده و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق سراييدي و به من قصه باران آموختي ميداني قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهايي است ونگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو ميبالم تنهاتر از يک برگ با باد شاديها محجورم درآبهاي سرور آور تابستان آرام ميرانم
به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است
نوشته شده توسط
سعید در
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 ساعت
22:17
بعد از رفتنت ( )
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس ازيك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم كه چرا رفتي
نمي دانم چرا شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
دانم كجا تا كي براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام
برگرد ....
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرتو ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
نوشته شده توسط
سعید در
سه شنبه هفتم آذر 1385 ساعت
2:29
یکی بود یکی نبود ( )
یکی بود یکی نبود .
یک مرد بود که تنها بود .
یک زن بود که او هم تنها بود .
زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .
خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .
خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .
مرد سرش را پایین آورد .
مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .
خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .
مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .
خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .
مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...
یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .
اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .
مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .
خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .
فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .
خدا خندید و زمین سبز شد .
خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .
فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .
خاک خوشبو شد .
پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .
فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .
مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .
خدا شوق مرد را دید و خندید .
وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .
خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .
زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .
خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .
زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .
و پرنده هایی که ...
خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .
نوشته شده توسط
سعید در
سه شنبه هفتم آذر 1385 ساعت
2:26
عشق یا محبت؟ ( )
هرگز به یاد ندارم قلب روشنم از محبت ترسیده باشد ، خویش را به دست باد نسپرده ام ، به رویا فرو نرفتم و به تنبلی مبتلا نکردم ، دست گشاده باد ، رویا و رخوت را نمی شناسد ! …..کشته خویش را بارها قربانی دیدم . قربانی باد ، رویا ، رخوت و گاهی دروغ ، فریب که اصلا جایی ندارد صحبتش را هم نکنیم !
اعتقادم بر این است که از روزی که خدا انسان را آفرید خورشید مهربان را الگوی زمین و زمینیان قرار داد . رویگردانی از خورشید فقط کار شیطان است و بس ! عشق را نمی گویم ، از جنون نیز حرفی به میان نمی آورم و از فریبهای شیطان سخن نمی گویم …… من از اتصال دو روح … دو فکر می گویم همان لحظه أی که لبخند میزنی و رضایت می دهی ، نه ، ایثار را نیز نمی گویم … باید ذهن خویش را خیلی شفاف کنی تا فقط « محبت » را از بین تخته پاره هاو تار عنکبوتهای ذهن خویش جستجو کنی و بیابی .
……دیگر دلم نمی خواهد هم اکنون بگویم نمی دانم ، نمی خواهم و نمی پسندم و حتی بگویم برای چه ؟ دلم می خواهد آهسته بگویم دستهای دوستی را بفشاریم ، از محبت پروا نکنیم و به خویش و قدرتهای تسلط نفس ، ایمان بیاوریم و یاد بگیریم بدون غرض دوست بداریم ، محبت کنیم ، مهربان باشیم ، لبخند بزنیم . لازم نیست درزندگی یکدیگر دلالت کنیم . می توانیم یک رهگذر ساده باشیم و نگران چه خواهد شد نباشیم … می توانیم در جریان زندگی یکدیگر یک تاثیر ساده بگذاریم …. خویشتن را از انقباض رها کنیم ... بستر رودخانه را دیده أی ؟ آغوش خویش را بگشاییم و بگذاریم آب روان قلب تیره مان را بشوید و زلال زلال شویم …
« .. یگدیگر را می آزاریم بی آنکه بخواهیم ، شاید بهتر آن باشد که دست به دست یگدیگر دهیم بی سختی ، دستی که گشاده است ، می برد ، می آورد ،رهنمونت میشود به خانه أی که نور دلچسبش گرمی بخش است …»
حیات تشئه محبت است … زندگی کنیم … ! ؟؟؟؟؟؟؟
درختان عاشق زمین اند و زمین عاشق درختان . پرندگان عاشق درختانند و درختان عاشق پرندگان . زمین عاشق آسمان است و آسمان عاشق زمین . سراسر هستی در اقیانوس عظیم عشق به سر می برد . بگذار عشق نیایش تو باشد ، بگذار عشق عبادت تو باشد . ؟؟؟؟؟؟؟
همین !
کدامیک ؟ عشق یا محبت؟
نوشته شده توسط
سعید در
دوشنبه هفدهم مهر 1385 ساعت
19:15
مطالب پیشین
|
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با اجازه مدیر وبلاگ مجاز میباشد . |
